مشکلی نیست! لغت نامه را به جای شما باز می کنم. اما قبل از آن دو نکته میگویم. دو نکتهای که مرا وادار به نوشتن این مطلب نموده است.
اول مسالهی خلیج فارس که قبلن هم در اینجا از آن حرف زدهام.
دوم فضای شبکهی اجتماعی ما ایرانیها در ماههای اخیر.
نه این که مدعی باشم حرف جدید میگویم و نه این که این موضوع تازه بوجود آمده است. ساده است:«دیگران ادعای تجاوز بر مرزها و خاک و آب این سرزمین میکنند و ما دفاع میکنیم.»
(این دیگران حتی بعضی وقت ها از بین خودمان هم هستند. نمونه هایش زیاد است اما این جا می گذرم و خطابم همان بیگانگان است.)
و اما اندر مزایای توییتر.
طبق معمول اول سخنرانی کوچکی کنم که مجلس آماده شود و بعد شروع کنم.
در باب این که توییتر چیست و چه کارها میشود با آن کرد و امکانات و ژانگولرهاییش چیزی نمیگویم. قصد نگاه روانشناسانه هم ندارم. دلم میخواهد همین طور بی خود و بی جهت از توییتر تعریف کنم و خب باید یک سری دلایل برایش بتراشم. خوب وقتی هم که دلیل تراشیدم چنان بیخود و بی جهت هم نمیشود که!
1- اوایل فکر میکردم میکروبلاگینگ کم کاربرد است و ضریب توسعهی کمی در نِت خواهد داشت. با آن که به مینیمالیسم در دنیای امروز و اقبال مردم دنیا به کوچک شدن و پر محتوا شدنِ حتی ساختاریِ ابژهها واقف بودم و ورود واژههایی چون امپیتری را در میان لفظ های روزمره مردم میدیدم اما به توییت کردن در حد ۱۴۰ کاراکتر زیاد خوشبین نبودم. امروز کاملن در جایگاه مخالفم!
توییتر و در کنارش ابزارهای میکروبلاگینگ و ترکیب جادویی اش با خصوصیات شبکههای اجتماعی می رود که پس از فتح رویای دهکدهی جهانی، نظامهای فکری و درونیات انسانها را در قالبی شبه ساخت یافته ارائه کند. (عمرن اگر خودمم بفهمم چی گفتم!) (ادامه…)
ماندهام پای ایستگاه دیگری. دلم نمیخواهد جایی بروم. دلم نمیخواهد اینجا هم بمانم . دلم میخواهد پرتاب شوم از این قبر به یک دشت وسیع سبز. به رشت حتی! اینجا صدای نفسهایم را نمیشنوم. آن طرفتر هم؛ باران سخت و دانه درشتی میریزد و اتوبوسها یکی پس از دیگری نفسم را تنگتر میکند. دستهی نهنگها به کجا کوچ میکنند؟ تا جوی سیاهی که از کنار پایم رد میشود؟ تلفنم زنگ خورد.
وسواس چیز بدی است. دچار بیماریهایی شدهام که فکر نمیکردی یک روز سراغم بیاید. آن طرف خیابان یک تکه از شیشهی ویترینی پیدا میشود که صورتم را مثل تو نشانم بدهد. اما نمیتوانی بفهمی که های من زنده است یا نه! حالا از تلفن خبر دادهاند تمام کردی! (ادامه…)
مطلب ذیل سلسله گفتگوهایی است برای پیدا کردن دید وسیع تر نسبت به هنر و آثار هنری با محوریت پدیدار شناسی توسط جناب سعید جهانیان. مباحث به صورت ساده و بدون اِطناب و شاخه های اضافی است و دیگر این که بعضی آرا و نظرات اساتید برای اولین بار در ایران در این مبحث ارائه و منتشر شده است. به امید این که مفید باشد.
سعید: میخواهم در این بحث بگویم چگونه معیاری پویا برای تمایز اثر هنری از غیر هنری میتوان داشت؟ چطور یک آفتابه موقعی آفتابه است و موقعی اثر هنری. چه چیزی در اینجا تاثیر دارد؟ مساله این است که نگاه پدیدار شناسانه (کاری با نگاه و جزئیات ساختاری ندارم و نمیگویم چون این اثر این ویژگیها را دارد هنری است و همچنین کاری ندارم با اینکه این اثر از کجا آمده و چگونه) چیست.
جعفر:در بحث قبلی من نگاه تاریخی نداشتم. می خواستم بگویم درهر دورهای برخورد مردم با ادبیات چگونه بوده و چگونه از آن استفاده میکردند، این را یک دستهبندی میدانم.
سعید: وقتی نگاهمان این است که چگونه چیزی فعلیت پیدا کرده اساسن نگاهمان تاریخی است . یعنی وقتی که بر اساس اتفاقاتی که افتاده داری حرف میزنی و نتایجی که از آن حاصل شده، تاریخی نگاه میکنی. حالا میخواهم پدیدار شناسانه حرف بزنم . یک چیز – یک پدیده اولین بحثی که در مورد آن پیش می آید فهم آن است. حالا ما میخواهیم بدانیم چه جور فهمی باعث میشود ما پدیدهای را هنری و پدیدهای را غیر هنری بدانیم. یعنی پدیده به خودی خود پدیده نیست. پدیده در پدیدارشناسی موقعی پدیده است که مورد فهم قرار گرفته باشد و اگر مورد فهم قرار نگرفته باشد یک چیز و یا یک شیء است. اما فهم، نظرات مختلفی در بارهاش هست، فیلسوفانی مانند ادموند هوسرل میگویند فهم زمانی اتفاق میافتد که تو وقتی میروی چیزی را بفمهی تمام آن پیش فرضها و برداشتهای قبلی خود را بگذاری کنار و اجازه بدهی آن پدیده آن طوری که هست خودش را در فهم تو نشان بدهد.
جعفر : دگرگونگی؟ (ادامه…)
نه این که اسکار و جوایز هنری امریکایی- اروپایی برای من آش دهنسوزی باشد (شاید به خاطر حس ضد امپریالستی در ناخودآگاهم!). چرا که همه این سالها دیدهام فیلمها را از آن مدلها با روح تکنولوژیک و برق اشیاء غربی گرفته تا سیاه و سفیدهایش و جز چند تا انگشت شمار بهت زدهام نکرده است. نه این که بقیهی فیلمهای ایرانی در حد جدایی نادر از سیمین نیست که حتی معتقدم دربارهی الی از خود آقای فرهادی، نقاط قوت بیشتری دارد. اما خوشحالی زیاده از حدم را نمیتوانم پنهان کنم.
سه بار بیشتر پای تلویزیون آن قدر فریاد نکشیدم که صدایم بگیرد و به گریه بیفتم. حتی وقتی که نتایج کنکور سخت آن زمان را اعلام میکردند و یا در جام جهانی به امریکا گل زدیم. سه بار بیشتر از خوشحالی تلویزیون را بغل نکردم و نبوسیدم. دوم خرداد ۱۳۷۶ ، ۸ آذر ۱۳۷۶ و هشتم اسفند ۱۳۹۰
این قسمت از فیه مافیه مولانا را خیلی دوست دارم. بارها و بارها با خودم خواندهام و حتی یکبار در مراسم اختتامیه یک جشنواره – که بعدها دربارهاش مینویسم – به عنوان مقدمه خواندمش. گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید و شاید اگر با ادبیات کلاسیک قهر کردهاید مشتاقتان کند.
«در قیامت چون نمازها را بیارند، در ترازو نهند – و روزهها را و صدقهها را همچنین. اما چون محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد. پس اصل محبت است. اکنون چون در خود محبت میبینی، آن را بیفزای تا افزون شود؛ چون سرمایه در خود دیدی، و آن طلب است، آن را به طلب بیفزای، که فی الحرکات برکات – و اگر نیفزایی، سرمایه از تو برود. کم از زمین نیستی: زمین را به حرکات و گردانیدن به بیل دیگرگون میگردانند، نبات میدهد؛ و چون ترک کنند، سخت میشود. پس چون در خود طلب دیدی، میآی و میرو و مگو که در این رفتن چه فایده. تو میرو، فایده خود ظاهر گردد. رفتن مردی سوی دکان فایدهاش جز عرض حاجات نیست، حق تعالی روزی میدهد؛ که اگر به خانه بنشیند آن دعوی استغناست، روزی فرو نیاید.»
کاملترش در فصل بیست و سه، در سایت زیر موجود است، با تفسیر جناب الهی قمشهای. سایت را بسیار خوشخوان و ارزشمند خواهید یافت. ای کاش منابع فارسی و ادبی بیشتری به این شکل در فضای وب موجود بود.
حالا دیگر آنقدر تهران بزرگ شده که هر گوشهاش برای خودش شهری است. آن زمان که قاجارها پایتختشان را آوردند طهران فکرش را هم نمیکردند که آن ده تبدیل شود به هزاران ده. حتی شهردارهای دوران پهلوی هم فکرش را نمیکردند که روزی استادیوم آزادی جزیی از تهران باشد یا شهرک المپیک محل زندگی نزدیکی به مرکز حساب بیاید. آن زمان حتی پدرم از خریدن زمینهای بیابانی دور سر باز زده بود و حالا پشیمانی سودی ندارد.
حالا این شهر بزرگ آنقدر خرده فرهنگ در خودش دارد که میشود نشست و دربارهاش فکر کرد و یا چند سطر نوشت.
تفاوتهای زیادی در شمال و جنوب تهران دیده میشود چرا که شمال و جنوب از دیر باز تفاوت های ماهوی داشتهاند اما در شرق و غرب این کلان شهر،کماکان قشری متوسط زندگی میکنند و شرایط اقلیمی نسبتن مشابهی دارند. این تفاوتها به حدی است که ساکنین غرب یا شرق را نمیتوان متقاعد کرد تا به قسمت دیگر کوچ کنند.
مقایسهای از نوع رفتار اجتماعی و ساختار شهری نه به قصد برتری دادن که شاید به نگاه ریزتر برمیگردد.