نگاهی ریزبینانه به جهان پیرامون
خانه تماس خوراک سایت Facebook Twitter
آخرین پادکست
حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به نویسنده است.
لطفا بازنشر مطالب همراه با ذکر منبع باشد.
طراحی و توسعه از رویای ماهی آبی
EN
شنبه، ۰۱ فروردین ۱۳۹۴

بهار! بهار! عین جادوگر دیوانه‌ای که پارچه‌های رنگ‌وارنگ از توی صندوق‌اش پخش کند، زمین از ساقه‌های زعفران و ارغوان و یاس زرد، رنگ بیرون می‌داد. تیغه‌های ایریس، شکوفه‌های سفید و صورتی و سبز سیب، زنبق‌های درشت و نرگس‌های زرد پیدا شدند.
پدربزرگ تو حیاط ایستاد و هورا کشید. نسیمی آمد و بارانی از نطفه‌های افرا را در غنچه‌های سبز نرم فرو بارید. غنچه‌ها لای مولای پدربزرگ گیر کردند. پدربزرگ حظ کرد و سرش را تکان داد، انگار تاج گل بر سرش گذاشته بودند. از خوشحالی رقص‌اش گرفت، پایش را برای رقص پیرمردوار بلند کرد و روی پاشنه‌ی پایش سر خورد و با کون به زمین افتاد. به این ترتیب بود که لگن خاصره‌ی خود را شکست و وارد یک دوره‌ی بیماری شد که دیگر از آن بلند نشد. اما بهار پر از شادی بود و پدربزرگ حتی درد هم که می‌کشید لبخند می‌زد. همه جا شیره به تن درخت‌ها می‌دوید و پرنده‌ها می‌خواندند… .

 

ابتدای بخش ۲۷ رمان «رگتایم» اثر ای.ال دکتروف – ترجمه‌ی نجف دریابندری – شرکت سهامی انتشارات خوارزمی

یکشنبه، ۲۷ اسفند ۱۳۹۱

زمانی دوستی داشتم  که معتقد بود اگر ده نفر مثل خودش پیدا شود می‌تواند زمان را متوقف کند. نمی‌دانم در آن لحظه در چه حالی بود یا بنیان اعتقاداتش در کجا ریشه داشت اما خوب احتمالن قبول داریم که یک مقداری غلو کرده است. اما در اوج اغراق کنایه‌ی خوبی زده بود که همیشه به یادم ماند.

اگر تیمی خوب کار کند می‌تواند کارهای بزرگ انجام دهد.

و صد البته که هر تیمی یک کوچ و معلم خوب می‌خواهد.

استاد عقربی در کلاس سیسکویی که یکسال و اندی با هم داشتیم خیلی چیزها به من یاد داد. یکی از آن‌ها شوق یادگیری و شوق تغییر بود. شوق و اشتیاق او به معلمی و بیان مسائل پیچیده به زبان ساده برای من و بقیه‌ی همکلاس‌هایم نمایانگر شوق بی‌حد او به تغییر و پیشرفت بود.

ای کاش معلم‌های ما یاد می‌گرفتند آن چیزی را یاد بدهند که عاشقش هستند. موقع توضیح چشم‌هایشان برق بزند و تا کسی یاد نگرفته باشد از آن نگذرند.

ای کاش همه‌مان یاد می‌گرفتیم که برای تغییر، تلاش بی‌حد کنیم. به آینده با شوق و تلاش امیدوار باشیم. و آنچه را که آموخته‌ایم با صداقت و گشاده‌رویی بی‌کم و کاست به دیگران انتقال دهیم.

به‌هرحال باید بپذیریم از الزامات پیشرفت، کمک و حمایت دیگران است. خشت روی خشت گذاشتن شاید اصطلاحش باشد. در مدرسه‌ها و تیم‌ها این مساله دو چندان خودش را نشان می‌دهد.

ما کلاس نبودیم، یک تیم بودیم با یک مربی و معلم دوست داشتنی و شگفت‌انگیز.

در آستانه‌ی سال نو برای همه‌ی دوستان و مربی عزیزم آرزوی موفقیت نمی‌کنم چرا که می‌دانم همیشه موفق خواهند بود. برایشان آرزوی سلامتی می‌کنم. و همینطور صبر تا در این شرایط سخت بمانند و تن به تبعید ندهند.

 

مهندس عقربی و سایر دوستان

مهندس عقربی و سایر دوستان

 

از راست: آقایان   دهدشت، قاسمی، استاد عقربی، نظری، بنده و مهندس توکلیان

 

چهارشنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

مشکلی نیست! لغت نامه را به جای شما باز می کنم. اما قبل از آن دو نکته می‌گویم. دو نکته‌ای که مرا وادار به نوشتن این مطلب نموده است.

اول مساله‌ی خلیج فارس که قبلن هم در اینجا از آن حرف زده‌ام.
دوم فضای شبکه‌ی اجتماعی ما ایرانی‌ها در ماه‌های اخیر.

نه این که مدعی باشم حرف جدید می‌گویم و نه این که این موضوع تازه بوجود آمده است. ساده است:«دیگران ادعای تجاوز بر مرزها و خاک و آب این سرزمین می‌کنند و ما دفاع می‌کنیم.»

(این دیگران حتی بعضی وقت ها از بین خودمان هم هستند. نمونه هایش زیاد است اما این جا می گذرم و خطابم همان بیگانگان است.)

خواندن ادامه مطلب …

یکشنبه، ۲۵ دی ۱۳۹۰

آن سال‌ها غزل می‌گفتم در وزن‌های مستعمل و فرسوده‌ی قدیمی. آن سال‌ها یعنی روزهایی که آنقدر انرژی داری که دلت می‌خواهد همه چیز را تجربه کنی. سال‌ها گذشت تا از قالب‌های قدیمی فاصله گرفتم و سال‌های بعدش هم فقط داستان نوشتم چرا که دیگر زمان تجربه‌های پراکنده گذشته بود. یکی از آن تجربه‌ها که همیشه در ذهنم زنده مانده همین غزل پیش روست. غلط های فنی‌اش و تلخی لحنش را به بزرگواری ببخشید.

پس این هفته را با یک غزل چند سال پیش شروع می‌کنم که مخاطبش را به عمد فراموش کرده‌ام:

 

بوسه‌ی پر داغ تو را، سینه‌ی پرتاب تو را                  دیده‌ی مهتاب تو را، آن غم و غم‌دیده منم

دست پر از یاس و سمن، ‌آن رز و آن طرف چمن        این گل و گلدسته تو را، باغ خزان دیده منم

باده تو را جام تو را، عشق تو را عیش تو را             میکده صد پشت تو را، مست نخندیده منم

مسجد و این مدرسه‌ها، آن بت و این بتکده‌ها          کعبه‌ی پر راز تو را، خاک به سر دیده منم

سیره‌ی خوشبخت تو را، ساقی سرمست تو را        چهره‌ی پر برق تو را، صورت رنجیده منم

نادم و سالار جهان، خانه و کاشانه‌ی آن                  خواجه‌ی درگاه تو را شیخ سراپرده منم

شادی این وصل تو را، کاسه‌ی پر شهد تو را             آن دل پر شور تو را، این سر شوریده منم

ساده در این راه منم، سالک این راه منم                مقصد و مقصود تو را، دیده‌ی خوندیده منم

 

۱۳۷۸

 

پنج شنبه، ۰۸ دی ۱۳۹۰

داشت می‌گفت:«سه دوره در زندگی فراموش ناشدنی است. یکی دبیرستان، یکی سربازی و یکی دانشگاه.»
به روزهای پر خاطره پرتاب شدم. روزهای دانشگاه. روزهایی که شاید دیگر تکرار نشود. با اضطراب و درس و تئاتر و حراست و خوابگاه و بی‌پولی. انگار تازه داشتم چشمهایم را به دنیای بزرگ پیرامونم باز می‌کردم. دوستان رنگارنگ. شادی و غصه‌های بی‌پایان. التماس به خاطر چند صدم نمره. دلتنگی برای شهرم، خانواده‌ام. بلعیدن کتاب‌های کتابخانه.

***

ای‌میلی رسید از یکی دوستان قدیم دانشگاه :
قرار دیدن فیلم، عصر روز سه‌شنبه. تعداد اعلام کنید برای تهیه بلیط.
خوشحال و خرسند دعوت را پاسخ دادیم.

***

به نظر من بعد از دوران دانشگاه و ازدواج بعضی و اتفاقات متفاوت در زندگی بعضی دیگر (مثل رفتن به خارجه) یک دورانی پیش می آید که نامش را می‌گذارم: «خانه کردن یا آغاز دوران ثبات». طی دو سه سالی هیچکس از هیچکس خبر ندارد مگر تعدادی محدود.

کم‌کم همه به شرایط جدید عادت می‌کنند و به مدد تکنولوژی سر و کله‌ی دوستان پیدا می‌شود. آن‌هایی که ازدواج کرده‌اند، آن‌هایی که در شغلی باقی مانده‌اند، دیگرانی که فوق لیسانس گرفته‌اند و مهاجرانی که اثاث کشی را به پایان رسانده‌اند. دوران ثبات آغاز شده است. حالا وقت آن شده که خاطراتمان را مرور کنیم آیا؟ و خاطرات جدیدی را رقم بزنیم؟
خواندن ادامه مطلب …