نگاهی ریزبینانه به جهان پیرامون
خانه تماس خوراک سایت Facebook Twitter
آخرین پادکست
  • کتاب صوتی: آری یا خیر؟
  • مدتهاست به این سوال بر می‌خورم.  

    از وجوب خواندن کتاب که بگذریم سال‌های متمادی است با این مساله درگیرم که تا چه زمان قرار است ناخوانده ها اینقدر زیاد بماند؟ وقتی به گودریدز* سر می‌زنم و زمانی که از جلوی کتابفروشی های خیابان انقلاب قدم زنان رد می‌شوم هر لحظه ملامتگر درونی ندا بر می‌آورد که چقدر کتاب ناخوانده. وقتی روی کناپه کنار کتابخانه دراز کشیده‌ام می‌گویم چقدر موضوع جذاب و چقدر دنیای کشف نشده، پس کی قرار است سطری بخوانم؟ همیشه در نظرم ادبیات یکی از شگفت‌ترین مظاهر هنر و تمدن انسانی است و گذشته از صوتی و دیجیتالی و کاغذی چرا زمان مطالعه من اینقدر کاهش پیدا کرده؟
    در گیرودار مشغلات روزمره، خستگی از آلودگی هوا و سبک بد زندگی، و انگیزه‌های ته کشیده و جمله این که «نمی‌توانم به اندازه تلاش کنم» و رها کردن، در روزگار ناملایمتی ابرها و باران چطور می‌توانستم ساعتی را کنار بگذارم و در لذت کتابی غوطه ور شوم؟ 

    (بیشتر…)

حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به نویسنده است.
لطفا بازنشر مطالب همراه با ذکر منبع باشد.
طراحی و توسعه از رویای ماهی آبی
EN
یکشنبه، ۱۱ اسفند ۱۳۹۲

دلم برای کوه‌های تهران تنگ شده! دلم برای پروانه‌های باغچه و گنجشک‌های خوشرنگ و پر سر و صدا تنگ شده.

نمی‌دانم شما هم هوایی یک دل سیر آسمان آبی و رودخانه زلال شده‌اید؟

روزگاری نه چندان دور همه‌ی این ها در تهران بود. سردرد و سرفه و سوزش چشم نبود. می‌شد نفس راحتی کشید. می‌شد به گازهای خفه کننده فکر نکرد. می‌شد کنار پنجره یا روی تراس به درختی نگاه کرد و چای خورد. الآن تراس و ایوان بعد از یک روز سیاه است. برگ درخت ها هم!

چرا نمی‌توانیم برای بهتر شدن شرایط زندگی‌مان کاری بکنیم؟ چه شد که هر روز به استقبال مرگ می‌رویم بدون حس درد!خودخواهی ماشین تک سرنشین از کجا آمد؟ مقاله‌های انتقال پایتخت چه وقت سر درآوردند؟

رفتم یکی ازین کیوسک‌های دوچرخه سواری ثبت نام کردم. بعد از ۴۵ روز فتوکپی کارت آمد! سه هفته بعد دیگر کیوسک و ایستگاهی برای گرفتن دوچرخه نبود. همه به ناگاه رفته بودند! تا ایستگاه مترو پیاده رفتم و به این فکر کردم که چرا نمی‌توانیم برای زندگی بهتر خودمان و فرزندانمان کاری کنیم؟ مگر خودکشی نه این است؟!

 

سه شنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۹۰

حالا دیگر آنقدر تهران بزرگ شده که هر گوشه‌اش برای خودش شهری است. آن زمان که قاجارها پایتختشان را آوردند طهران فکرش را هم نمی‌کردند که آن ده تبدیل شود به هزاران ده. حتی شهردارهای دوران پهلوی هم فکرش را نمی‌کردند که روزی استادیوم آزادی جزیی از تهران باشد یا شهرک المپیک محل زندگی نزدیکی به مرکز حساب بیاید. آن زمان حتی پدرم از خریدن زمین‌های بیابانی دور سر باز زده بود و حالا پشیمانی سودی ندارد.

حالا این شهر بزرگ آنقدر خرده فرهنگ در خودش دارد که می‌شود نشست و درباره‌اش فکر کرد و یا چند سطر نوشت.

شرق و غرب

شرق و غرب

تفاوت‌های زیادی در شمال و جنوب تهران دیده می‌شود چرا که شمال و جنوب از دیر باز تفاوت های ماهوی داشته‌اند اما در شرق و غرب این کلان شهر،کماکان قشری متوسط زندگی می‌کنند و شرایط اقلیمی نسبتن مشابهی دارند. این تفاوت‌ها به حدی است که ساکنین غرب یا شرق را نمی‌توان متقاعد کرد تا به قسمت دیگر کوچ کنند.
مقایسه‌ای از نوع رفتار اجتماعی و ساختار شهری نه به قصد برتری دادن که شاید به نگاه ریزتر برمی‌گردد.

خواندن ادامه مطلب …