نگاهی ریزبینانه به جهان پیرامون
خانه تماس خوراک سایت Facebook Twitter
آخرین پادکست
حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به نویسنده است.
لطفا بازنشر مطالب همراه با ذکر منبع باشد.
طراحی و توسعه از رویای ماهی آبی
EN
سه شنبه، ۱۳ خرداد ۱۳۹۳

آسمان زرد کم عمق پیامی داد قابل تامل : هر زیبایی میل به نابودی دارد.

محمد رضا لطفی هم رفت. هوشنگ سیحون هم رفت. و مثلن تالار وحدت دوباره شلوغ می شود.

 

زمان به سرعت می گذرد. چونان ذره ای در عالمِ هست، نیست می شویم. جسممان نابود می شود و از روح، کسی خبر ندارد. به همین سرعت و به همین غافلگیری! یکباره می بینی کسی نیست. کسی که روی این زمین راه رفته، نفس کشیده، عشقبازی کرده و به آسمان و کوه ها زل زده یکباره دیگر نیست. صدایش خاموش شده، برق چشم هایش را دیگر نخواهی دید و او دیگر تکرار نمی شود. مدت های زیادی حجم وجودش و گرمای حضورش را حس می کنی اما خودش نیست.

به همین سادگی! و جالب این‌که همه این را می دانیم اما فراموش می کنیم!

Broken Time

Broken Time

برای تولد زمانی هر چند اندک و به اندازه ی نه ماه ولی مناسب برای آمادگی هست. اغلب مرگ ها اما ناگهانی می آیند.. و فکر می کنم در این ناگهان رفتن اشارتی هست که باید به شدت زندگی کنیم. به معنای واقعی زندگی! با هم و کنار هم. وقتی با هم صحبت می کنیم و یا در چشم همدیگر خیره می شویم یادمان باشد که ممکن است سالی، ساعتی و یا حتی لحظه ای بعدِ دیگر نباشد و نباشیم؛ و از خودمان یادگاری بگذاریم. صدای سازی، ساختن بنایی، نوشتن چند سطری و حتی رنگ زدن دیواری، عوض کردن لامپی و یا کاشتن نهالی.

حس نزدیکی به مرگ اول ها برایم خوفناک بود. اما از پس تیک تیک  لحظه ها حالا دلم می خواهد که این یکباری را که مطمئن هستم وجود دارم و دارم زندگی می کنم، واقعن زندگی کنم. مرگ زندگیمان را ارزشمند می کند.

 

 

***

حالا می دانم

برنمی گردی و صورتت کاملن پوسیده.

چتری هایت روی خاک ریخته

اما نمی دانم

جای بوسه هایم بر گونه هایت

چه گلی روییده!

 

یکشنبه، ۱۲ شهریور ۱۳۹۱

از شما چه پنهان سال‌های کودکی از روز تولدم بدم می‌آمد. از اول هم ازین که در جلوی جمعی در چشم باشم خیلی حال خوبی نداشتم. گرچه در حقیقت از همان دوران دوست داشتم مرا به خاطر کارهایی که کرده‌ام دوست داشته باشند نه به خاطر حضور در این دنیا، که حضور مطلق برایم بی معنی بود اما یازده شهریورهای هر سال غم بزرگی داشتم که دلیلش بیشتر نتایج کارها وتجربیاتی بود که نداشتم. گذشتن زمان به سرعت، و بی‌معنا بودن گذرش برایم در آن سال‌ها به این غم بزرگ اضافه می‌کرد.

حالا در آستانه‌ی سی و پنج سالگی با همه‌ی گذشته‌ها و ناکرده‌ها بر دیدگاه زیبای تپه‌ای ایستاده‌ام و با برآورده کردن یکی از آرزوهایم بر خلاف تمام سال‌های زندگی، لذتی عمیق سراسر وجودم را گرفته. وقتی دستانم آیکون‌ها و موجودات درون یک نرم افزار را لمس می‌کند یاد رویاهای نوجوانی‌ام میان کلاس های ریز و درشت در ارتباط حسی با نرم افزارها می‌افتم. یاد پرواز دادن خیال روی نقشه‌ی مجله‌ی الکترونیکی! و حتی لمس حروف! و حالا تولدم را از پشت سیم‌ها و امواج با دوستان و اقوام مجازی جشن می‌گیرم. خواندن ادامه مطلب …