زیرزمین بعد از جنگ و رفتن جدبزرگ تبدیل شد به انباری.شک ندارم که یکی از لذتهای بزرگ زندگی کشف انباری هاست. گوشهی سمت چپ قبل از اینکه به آخر انباری دراز برسید چند کارتن و بعدش چند صندوقچهی آبی و
تجربه ی زندگی در خانه های سنتی ایران
چیزی به شب یلدا نمانده بود. در این شب های خاص یک چیزی مثل غمی قدیمی ناشناس و دلتنگی برای گذشته ها می آید سراغم. یک بغض ناشناس و مبهم. به انارها خیره بودم و در کشف این رازها که
حکایت جستجو در وب فارسی
عنوان غنای محتوای وب ایرانی را برگزیده بودم. حالا پشیمان شدهام و داستان سرایی می کنم. سه تا مطلب میخواستم بنویسم برای سه جای مختلف و از آنجا که کاری را نمیکنم و اگر خواستم انجام دهم درست و حسابی
ساکنین خیابان خوش – یادداشتی بر فیلم سعادت آباد
نقد کلاسیک نمی دانم اما تاحدودی بعد از نشست و برخاست کردن با کتاب ها و دوستان سینمایی و هنری کمی قریحه حرف زدن در بارهی پدیده یا نشانه ای را دارم. قصدم نشان دادن این قریحه نیست اما نکته
فیل را قورت بده یا تصویر تمام نمای توهم !
کار بیهوده ای است، توصیه می کنم انجامش ندهی! اصولن زندگی چیز بیهوده ای است، رنج، رنج و بازهم رنج. و اینها که می گویم تحت تاثیر آخرین کتابهایی نیست که خوانده ام. وبلاگ ننویس آقا جان! خانوم محترم برای
