نگاهی ریزبینانه به جهان پیرامون
خانه تماس خوراک سایت Facebook Twitter
آخرین پادکست
حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به نویسنده است.
لطفا بازنشر مطالب همراه با ذکر منبع باشد.
طراحی و توسعه از رویای ماهی آبی
EN
چهارشنبه، ۳۱ تیر ۱۳۹۴

در کنار تمام ویرانی‌ها و بی توجهی‌هایی که بر میراث فرهنگی – تاریخی این مرز و بوم می‌رود نمی‌توانم خوشحالی‌ام را از تبدیل خانه‌های سنتی به اقامتگاه در سراسر ایران پنهان کنم. گرچه مانند تمام رفتارهای ما ایرانیان موجی باشد ناشی از جو گرفتگی، اما نفس این کار به خودی خود آنقدر خوب و عالی و درجه یک است که مرا واداشت تا پس از مدت‌ها درباره‌اش بنویسم.

در دو تعطیلی اردیبهشت امسال (۱۳۹۴) قصد سفر کردم به چهار شهر که تا به حال از نزدیک با آن‌ها برخورد نداشتم. و خوشحالم که شلوغی شمال باعث شد تا جای دیگری را برای سفر انتخاب کنم.

ابتدا مسیر گلپایگان خوانسار را انتخاب کردیم با هدف اقامت در دو جا: یکی ارگ گوگد گلپایگان که بنایی باشکوه و در نوع خود یکتاست و دوم خانه‌ی پدری در خوانسار. متاسفانه هماهنگی‌ها برای لحظه‌ی آخر بی نتیجه ماند و مجبور شدیم شب راهی اصفهان شویم و از لذت اقامت در خانه‌های سنتی این دو شهر محروم ماندیم.

اما مسیر دوم قزوین – زنجان بود که این بار هماهنگی‌ها دقیق‌تر انجام شد و حتی با اضافه شدن دوستان موفق شدیم شب اول را برای اقامت در قزوین و خانه‌ی بهروزی رزرو کنیم.

خواندن ادامه مطلب …

شنبه، ۰۱ فروردین ۱۳۹۴

بهار! بهار! عین جادوگر دیوانه‌ای که پارچه‌های رنگ‌وارنگ از توی صندوق‌اش پخش کند، زمین از ساقه‌های زعفران و ارغوان و یاس زرد، رنگ بیرون می‌داد. تیغه‌های ایریس، شکوفه‌های سفید و صورتی و سبز سیب، زنبق‌های درشت و نرگس‌های زرد پیدا شدند.
پدربزرگ تو حیاط ایستاد و هورا کشید. نسیمی آمد و بارانی از نطفه‌های افرا را در غنچه‌های سبز نرم فرو بارید. غنچه‌ها لای مولای پدربزرگ گیر کردند. پدربزرگ حظ کرد و سرش را تکان داد، انگار تاج گل بر سرش گذاشته بودند. از خوشحالی رقص‌اش گرفت، پایش را برای رقص پیرمردوار بلند کرد و روی پاشنه‌ی پایش سر خورد و با کون به زمین افتاد. به این ترتیب بود که لگن خاصره‌ی خود را شکست و وارد یک دوره‌ی بیماری شد که دیگر از آن بلند نشد. اما بهار پر از شادی بود و پدربزرگ حتی درد هم که می‌کشید لبخند می‌زد. همه جا شیره به تن درخت‌ها می‌دوید و پرنده‌ها می‌خواندند… .

 

ابتدای بخش ۲۷ رمان «رگتایم» اثر ای.ال دکتروف – ترجمه‌ی نجف دریابندری – شرکت سهامی انتشارات خوارزمی

سه شنبه، ۱۳ خرداد ۱۳۹۳

آسمان زرد کم عمق پیامی داد قابل تامل : هر زیبایی میل به نابودی دارد.

محمد رضا لطفی هم رفت. هوشنگ سیحون هم رفت. و مثلن تالار وحدت دوباره شلوغ می شود.

 

زمان به سرعت می گذرد. چونان ذره ای در عالمِ هست، نیست می شویم. جسممان نابود می شود و از روح، کسی خبر ندارد. به همین سرعت و به همین غافلگیری! یکباره می بینی کسی نیست. کسی که روی این زمین راه رفته، نفس کشیده، عشقبازی کرده و به آسمان و کوه ها زل زده یکباره دیگر نیست. صدایش خاموش شده، برق چشم هایش را دیگر نخواهی دید و او دیگر تکرار نمی شود. مدت های زیادی حجم وجودش و گرمای حضورش را حس می کنی اما خودش نیست.

به همین سادگی! و جالب این‌که همه این را می دانیم اما فراموش می کنیم!

Broken Time

Broken Time

برای تولد زمانی هر چند اندک و به اندازه ی نه ماه ولی مناسب برای آمادگی هست. اغلب مرگ ها اما ناگهانی می آیند.. و فکر می کنم در این ناگهان رفتن اشارتی هست که باید به شدت زندگی کنیم. به معنای واقعی زندگی! با هم و کنار هم. وقتی با هم صحبت می کنیم و یا در چشم همدیگر خیره می شویم یادمان باشد که ممکن است سالی، ساعتی و یا حتی لحظه ای بعدِ دیگر نباشد و نباشیم؛ و از خودمان یادگاری بگذاریم. صدای سازی، ساختن بنایی، نوشتن چند سطری و حتی رنگ زدن دیواری، عوض کردن لامپی و یا کاشتن نهالی.

حس نزدیکی به مرگ اول ها برایم خوفناک بود. اما از پس تیک تیک  لحظه ها حالا دلم می خواهد که این یکباری را که مطمئن هستم وجود دارم و دارم زندگی می کنم، واقعن زندگی کنم. مرگ زندگیمان را ارزشمند می کند.

 

 

***

حالا می دانم

برنمی گردی و صورتت کاملن پوسیده.

چتری هایت روی خاک ریخته

اما نمی دانم

جای بوسه هایم بر گونه هایت

چه گلی روییده!

 

یکشنبه، ۲۵ اسفند ۱۳۹۲

نمی خواهم از بهار و چهار فصلی سرزمینم بنویسم که آنقدر زیبا هست که سکوت و حافظ و فردوسی برایش بس باشد. و آنقدر در موردش می‌شود نوشت که انتهایی ندارد. فقط می‌خواهم چند پیشنهاد برای عید بدهم. تعطیلات ۱۵ روزه که گاهی بیشتر هم می‌شود فرصت بزرگی است. نه برای انجام کاری که باران و آفتاب وسوسه‌انگیز نمی‌گذارد. برای چند کار کوچک که به سلیقه‌ی من خوب است:

۱- حتمن سفر بروید اما نه به جایی که همه می روند و نه با تورهای گران و خارج از کشور. آنقدر جاهای دیدنی و سبز در این سرزمین هست که لازم نیست برای رزرو هتل و صف دستشویی اعصابتان خراب شود. یک گوشه‌ای از دهاتی کنار رودخانه‌ای می‌تواند بهارتان را تکمیل کند. اگر انرژی بی‌حد و حصر دارید با گروهتان بزنید به جاده‌های بی‌نشان. ما یکبار رفتیم استان گلستان از جاده ای غیر معمول. آنقدر جای زیبا و دیدنی مانده بود که وقت کافی نداشتیم. اما در خانه نمانید. حتمن سفر بروید!

۲- در روزهای آخر اسفند یک عالمه کنسرت و تئاتر و فیلم جدید وجود داشته و خواهد داشت. برنامه‌ی فرهنگی نیازی است که در طول سال فراغت آن کمتر بدست می‌آید. مخصوصن اگر عیالوار باشید. پس این فرصت را از دست ندهید. حتی شده چند موزه سر بزنید یا چند اثر باستانی ببینید در خانه نمانید. اگر هم مجبور به سرکار رفتن هستید یا در خانه ماندن، یک عالمه آلبوم موسیقی و فیلم و فیلم تئاتر و کتاب هست که وقتتان را پر کند.

۳- کلاه قرمزی و پایتخت را حتمن ببینید. گرچه با تلویزیون میانه‌ی خوبی ندارم اما این دو برنامه می‌تواند انرژی یکسال را برایتان ذخیره کند.

خواندن ادامه مطلب …

یکشنبه، ۱۱ اسفند ۱۳۹۲

دلم برای کوه‌های تهران تنگ شده! دلم برای پروانه‌های باغچه و گنجشک‌های خوشرنگ و پر سر و صدا تنگ شده.

نمی‌دانم شما هم هوایی یک دل سیر آسمان آبی و رودخانه زلال شده‌اید؟

روزگاری نه چندان دور همه‌ی این ها در تهران بود. سردرد و سرفه و سوزش چشم نبود. می‌شد نفس راحتی کشید. می‌شد به گازهای خفه کننده فکر نکرد. می‌شد کنار پنجره یا روی تراس به درختی نگاه کرد و چای خورد. الآن تراس و ایوان بعد از یک روز سیاه است. برگ درخت ها هم!

چرا نمی‌توانیم برای بهتر شدن شرایط زندگی‌مان کاری بکنیم؟ چه شد که هر روز به استقبال مرگ می‌رویم بدون حس درد!خودخواهی ماشین تک سرنشین از کجا آمد؟ مقاله‌های انتقال پایتخت چه وقت سر درآوردند؟

رفتم یکی ازین کیوسک‌های دوچرخه سواری ثبت نام کردم. بعد از ۴۵ روز فتوکپی کارت آمد! سه هفته بعد دیگر کیوسک و ایستگاهی برای گرفتن دوچرخه نبود. همه به ناگاه رفته بودند! تا ایستگاه مترو پیاده رفتم و به این فکر کردم که چرا نمی‌توانیم برای زندگی بهتر خودمان و فرزندانمان کاری کنیم؟ مگر خودکشی نه این است؟!

 

یکشنبه، ۲۷ بهمن ۱۳۹۲

این همه طرح شهرداری و عدم موفقیت!  اما یک احساس و موفقیت!

خانم ثقفی همکارم گفت برای این که آن دست هموطنی – که برای لقمه نانی دست در زباله‌ها می‌برد- زخمی نشود پلاستیک ها را جدا می‌گذارد کنار سطل زباله. من هم خوشم آمد و تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم. قبلن حتی همت این‌که برای چند قالب صابون به غرفه‌های بازیافت بروم نداشتم اما این کار و نیت آن مرا واداشت تا دو سطل در آشپزخانه داشته باشم. و چندی بعد حتی کیسه های نایلونی را هم به آن سپردم.

چند شب پیش که برای گذاشتن زباله بیرون رفته بودم دیدم یک کیسه پلاستیک تفکیک شده‌ی دیگری کنار سطل است. و این داستان تا تمام سطل های دور میدانِ خانه ادامه پیدا کرده. تصویر چشم‌نوازی نبود وگرنه حتمن از آن عکس می گذاشتم.

مادربزرگ همیشه دور ریز نان‌ها را جدا از زباله می‌گذاشت و می‌گفت اینها برکت خداست، نباید با زباله مخلوط شود. حالا فکر می‌کنم این پلاستیک ها هم نعمت خداست چون روزیِ کسی را می‌دهد. نباید با بقیه قاطی شود.

ممنونم خانم ثقفی!

یکشنبه، ۱۰ شهریور ۱۳۹۲

چند سالی است که بحث افزایش جمعیت در ایران مطرح شده. بحثی که جدای از اوضاع سیاسی چند سال اخیر و خبرهای عجیب آن قابل تامل بود. بستههای تشویقی برای بالا بردن زاد و ولد، امکاناتِ به ظاهر رفاهی برای مادران و فرزندان، حذف سیاست‌های پیشگیری و کم کردن واردات کالاهایی از این دست در دستور کار دولتمردان قرار گرفت. اما مساله‌ای برای من بی پاسخ ماند؛ چرا برای افزایش جمعیت فقط از چنین راهکارهایی استفاده شد؟ چرا حذف درس تنظیم خانواده انجام گرفت؟ چرا یک میلیون تومان هدیه به کودکان تعلق گرفت؟ و اساسن چرا از این زاویه به مساله پرداختند؟

جدا از پاسخ این سوالات و این‌که افزایش جمعیت خوب است یا بد و این که الآن وضعیت فرق کرده چند راهکار ساده برای افزایش جمعیت دارم:

 

خواندن ادامه مطلب …