نگاهی ریزبینانه به جهان پیرامون
خانه تماس خوراک سایت Facebook Twitter
آخرین پادکست
  • کتاب صوتی: آری یا خیر؟
  • مدتهاست به این سوال بر می‌خورم.  

    از وجوب خواندن کتاب که بگذریم سال‌های متمادی است با این مساله درگیرم که تا چه زمان قرار است ناخوانده ها اینقدر زیاد بماند؟ وقتی به گودریدز* سر می‌زنم و زمانی که از جلوی کتابفروشی های خیابان انقلاب قدم زنان رد می‌شوم هر لحظه ملامتگر درونی ندا بر می‌آورد که چقدر کتاب ناخوانده. وقتی روی کناپه کنار کتابخانه دراز کشیده‌ام می‌گویم چقدر موضوع جذاب و چقدر دنیای کشف نشده، پس کی قرار است سطری بخوانم؟ همیشه در نظرم ادبیات یکی از شگفت‌ترین مظاهر هنر و تمدن انسانی است و گذشته از صوتی و دیجیتالی و کاغذی چرا زمان مطالعه من اینقدر کاهش پیدا کرده؟
    در گیرودار مشغلات روزمره، خستگی از آلودگی هوا و سبک بد زندگی، و انگیزه‌های ته کشیده و جمله این که «نمی‌توانم به اندازه تلاش کنم» و رها کردن، در روزگار ناملایمتی ابرها و باران چطور می‌توانستم ساعتی را کنار بگذارم و در لذت کتابی غوطه ور شوم؟ 

    (بیشتر…)

حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به نویسنده است.
لطفا بازنشر مطالب همراه با ذکر منبع باشد.
طراحی و توسعه از رویای ماهی آبی
EN
یکشنبه، ۲۹ آذر ۱۳۹۴

 

گرچه در این سال‌ها به چند دلیل مختصر قانع شده ام که باید بیرون کشید ازین ورطه رخت خویش اما باز هم ۳۰ دلیل دیگر باقی مانده که مرا دراین خرابات نگه می‌دارد. قول داده بودم بنویسمشان و می‌نویسم: (این پست یک مقدار طولانی است پیشاپیش عذر می‌خواهم)

 

مطلب قبلی را ازاینجا بخوانید.

 

چهارده: مساله این است، تنبلی! بارها برای من در همه جا مثال حاشیه نشینان خلیج فارس زده شده که حق نفت می گیرند. و حتی عده ای یکی ازدلایل انقلاب ۵۷ ایران را وعده‌ی بهبود اقتصاد می‌دانند. بهبودی که منجر به مجانی شدن همه‌ی هزینه ها شود. واقعن پشتوانه نفت، ما را اینگونه متوقع بار آورده یا آب و هوا یا مسائل ژنتیکی قوم آریایی؟ نمی‌دانم کدام اما آنچه امروز مشهود است بی کاری خود خواسته‌ی روزافزون است. چه بسا با یک تخصص کوچک می‌شود هم پول خوبی درآورد و هم به کشور کمک کرد. قبول کنیم که ما تنبلیم و نمی‌خواهیم ایران را بسازیم! برای مبارزه با تنبلی فزاینده ایران می مانم!

پانزده: واژه‌ی پارادایم را نمی‌خواهم معنی کنم اما خلاصه اش این است که یک توافق جمعی بر یک نظر، رفتار و ذهنیت را می توان پارادایم دانست. در همه دنیا پارادایم غالب تلاش برای بهبود وضعیت معیشت خود و دیگران است. و بعد احترام از صمیم قلب. (مثال خرید و ذخیره در دوران جنگ آلمان را همه‌مان در شبکه‌های اجتماعی خوانده‌ایم.) ده ها برابر ما با رضایت مالیات می‌دهند. البته استثناء همیشه هست اما صحبت از اکثریت است. به ایران که می‌رسیم همه می‌گوییم فرهنگ خوبی نداریم. ملت بدی هستیم. اما این فرهنگ کجا ساخته شده؟ مگر نه این است که خودمان می‌سازیم؟ آیا وقتی وارد محیط خارج از کشور می‌شویم همان رفتار محترمانه و متمدن خارجی‌ها را تقلید نمی‌کنیم؟ چرا اینجا چنین نمی‌کنیم؟ به نظر من برای تغییر فرهنگ بایست ماند و تلاش کرد.

شانزده: یکی از دوستان خارج رفته می‌گفت ایران یکی از بهترین کشورها برای کارآفرینی و درآمد‌زایی است. مالیات کم، بازار گسترده و حمایت دولتی (به نسبت زیادتر از خیلی کشورهای دیگر) همراه منابع کم قیمت شرایط بسیار خوبی برای ایرانی‌ها مهیا کرده است. نمونه‌های موفق زیادی قبل و بعد از انقلاب درایران موجود است. فقط یک مانع اساسی هست: این که بخواهید کاری انجام دهید!

هفده: همان دوست ما می‌گفت ایران یکی از بهترین کشورها برای ترفیع است. اگر تمایلی به کار تولیدی و خدماتی ندارید و نمی خوایید کسب و کار خودتان را راه بیندازید، اگر دوست دارید در کار کارمندی بمانید باز هم ایران یکی از بهترین کشورها برای ترفیع، تحصیل و پیشرفت است. در ژاپن و امریکا ترفیع یکی از سخت ترین مراحل است. شما باید حتمن شرایط زیادی را برای ترفیع بگذرانید. ولی در ایران دیده شده که یک شبه ره صد ساله می‌روند!

خواندن ادامه مطلب …

دوشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۹۴

از میان همه‌ی شاگردهای مدرسه همان شرورترین را به یاد می‌آوری. خاطراتت را که مرور کنی همیشه آن یکی را به خاطر داری که اتفاق خاصی را با خود دارد. همان خشی که روی ساعتت افتاده یا روی موبایلت، همان دکمه‌ای که خودت با رنگ دیگر دوخته‌ای، همان عکس یهویی با دوستت در خیابان، می‌بینی؟ تابلوی مغازه‌ای که غلط املایی داشت. همین‌ها را یادت مانده. بقیه‌ یکسان است.

ما افتادن در جوب کنار خانه، رد زخم روی صورت پسرخاله، شاخه‌ی کج شده‌ی درخت توت که میوه نمی‌دهد، و تنها کبریت سوخته در قوطی کبریت را خوب می‌شناسیم. ترک‌های روی شیشه‌ی پنجره باعث شد وجود شیشه را احساس کنیم. خاطره‌ی کیک وارونه شده در روز تولد را یادمان هست. بقیه همه شبیه هم هستند. پراید نقره‌ای ما چند خش دارد و همان ها باعث می‌شود از دور پیدایش کنیم.

بین همه‌ی لیوان‌های یک دست خانه همان لیوان لب پَر را خوب می‌شناسی. همانی که همیشه بر حسب اتفاق به تو می‌افتاد. بقیه‌شان مهم و قابل تشخیص نبودند. سرنوشت همین لیوان لب پَر برایت مهم بود.

این‌ها تو را و وسایلت را منحصر به فرد می‌کند. اگر قرار بود همه چیز بدون عیب و نقص باشد هیچ چیز در یادت نمی‌ماند.

اگر تفاوتی در رفتار با دیگران داری، اگر نقصی در جایی هست، اگر از راهی که بقیه می‌روند نمی‌روی و اگر اخلاق خاصی داری که تو را با آن می‌شناسند تو منحصر به فردی! ما و وسایلمان برای این‌که بمانیم و شناخته شویم باید منحصر به فرد باشیم.

 

از نقص‌ها نگران نشوید، انحصارِ شهرت در دست لیوان لب پَر است.

 

 

لیوان لب پر

 

چهارشنبه، ۳۱ تیر ۱۳۹۴

در کنار تمام ویرانی‌ها و بی توجهی‌هایی که بر میراث فرهنگی – تاریخی این مرز و بوم می‌رود نمی‌توانم خوشحالی‌ام را از تبدیل خانه‌های سنتی به اقامتگاه در سراسر ایران پنهان کنم. گرچه مانند تمام رفتارهای ما ایرانیان موجی باشد ناشی از جو گرفتگی، اما نفس این کار به خودی خود آنقدر خوب و عالی و درجه یک است که مرا واداشت تا پس از مدت‌ها درباره‌اش بنویسم.

در دو تعطیلی اردیبهشت امسال (۱۳۹۴) قصد سفر کردم به چهار شهر که تا به حال از نزدیک با آن‌ها برخورد نداشتم. و خوشحالم که شلوغی شمال باعث شد تا جای دیگری را برای سفر انتخاب کنم.

ابتدا مسیر گلپایگان خوانسار را انتخاب کردیم با هدف اقامت در دو جا: یکی ارگ گوگد گلپایگان که بنایی باشکوه و در نوع خود یکتاست و دوم خانه‌ی پدری در خوانسار. متاسفانه هماهنگی‌ها برای لحظه‌ی آخر بی نتیجه ماند و مجبور شدیم شب راهی اصفهان شویم و از لذت اقامت در خانه‌های سنتی این دو شهر محروم ماندیم.

اما مسیر دوم قزوین – زنجان بود که این بار هماهنگی‌ها دقیق‌تر انجام شد و حتی با اضافه شدن دوستان موفق شدیم شب اول را برای اقامت در قزوین و خانه‌ی بهروزی رزرو کنیم.

خواندن ادامه مطلب …

شنبه، ۰۱ فروردین ۱۳۹۴

بهار! بهار! عین جادوگر دیوانه‌ای که پارچه‌های رنگ‌وارنگ از توی صندوق‌اش پخش کند، زمین از ساقه‌های زعفران و ارغوان و یاس زرد، رنگ بیرون می‌داد. تیغه‌های ایریس، شکوفه‌های سفید و صورتی و سبز سیب، زنبق‌های درشت و نرگس‌های زرد پیدا شدند.
پدربزرگ تو حیاط ایستاد و هورا کشید. نسیمی آمد و بارانی از نطفه‌های افرا را در غنچه‌های سبز نرم فرو بارید. غنچه‌ها لای مولای پدربزرگ گیر کردند. پدربزرگ حظ کرد و سرش را تکان داد، انگار تاج گل بر سرش گذاشته بودند. از خوشحالی رقص‌اش گرفت، پایش را برای رقص پیرمردوار بلند کرد و روی پاشنه‌ی پایش سر خورد و با کون به زمین افتاد. به این ترتیب بود که لگن خاصره‌ی خود را شکست و وارد یک دوره‌ی بیماری شد که دیگر از آن بلند نشد. اما بهار پر از شادی بود و پدربزرگ حتی درد هم که می‌کشید لبخند می‌زد. همه جا شیره به تن درخت‌ها می‌دوید و پرنده‌ها می‌خواندند… .

 

ابتدای بخش ۲۷ رمان «رگتایم» اثر ای.ال دکتروف – ترجمه‌ی نجف دریابندری – شرکت سهامی انتشارات خوارزمی

سه شنبه، ۱۳ خرداد ۱۳۹۳

آسمان زرد کم عمق پیامی داد قابل تامل : هر زیبایی میل به نابودی دارد.

محمد رضا لطفی هم رفت. هوشنگ سیحون هم رفت. و مثلن تالار وحدت دوباره شلوغ می شود.

 

زمان به سرعت می گذرد. چونان ذره ای در عالمِ هست، نیست می شویم. جسممان نابود می شود و از روح، کسی خبر ندارد. به همین سرعت و به همین غافلگیری! یکباره می بینی کسی نیست. کسی که روی این زمین راه رفته، نفس کشیده، عشقبازی کرده و به آسمان و کوه ها زل زده یکباره دیگر نیست. صدایش خاموش شده، برق چشم هایش را دیگر نخواهی دید و او دیگر تکرار نمی شود. مدت های زیادی حجم وجودش و گرمای حضورش را حس می کنی اما خودش نیست.

به همین سادگی! و جالب این‌که همه این را می دانیم اما فراموش می کنیم!

Broken Time

Broken Time

برای تولد زمانی هر چند اندک و به اندازه ی نه ماه ولی مناسب برای آمادگی هست. اغلب مرگ ها اما ناگهانی می آیند.. و فکر می کنم در این ناگهان رفتن اشارتی هست که باید به شدت زندگی کنیم. به معنای واقعی زندگی! با هم و کنار هم. وقتی با هم صحبت می کنیم و یا در چشم همدیگر خیره می شویم یادمان باشد که ممکن است سالی، ساعتی و یا حتی لحظه ای بعدِ دیگر نباشد و نباشیم؛ و از خودمان یادگاری بگذاریم. صدای سازی، ساختن بنایی، نوشتن چند سطری و حتی رنگ زدن دیواری، عوض کردن لامپی و یا کاشتن نهالی.

حس نزدیکی به مرگ اول ها برایم خوفناک بود. اما از پس تیک تیک  لحظه ها حالا دلم می خواهد که این یکباری را که مطمئن هستم وجود دارم و دارم زندگی می کنم، واقعن زندگی کنم. مرگ زندگیمان را ارزشمند می کند.

 

 

***

حالا می دانم

برنمی گردی و صورتت کاملن پوسیده.

چتری هایت روی خاک ریخته

اما نمی دانم

جای بوسه هایم بر گونه هایت

چه گلی روییده!

 

یکشنبه، ۲۵ اسفند ۱۳۹۲

نمی خواهم از بهار و چهار فصلی سرزمینم بنویسم که آنقدر زیبا هست که سکوت و حافظ و فردوسی برایش بس باشد. و آنقدر در موردش می‌شود نوشت که انتهایی ندارد. فقط می‌خواهم چند پیشنهاد برای عید بدهم. تعطیلات ۱۵ روزه که گاهی بیشتر هم می‌شود فرصت بزرگی است. نه برای انجام کاری که باران و آفتاب وسوسه‌انگیز نمی‌گذارد. برای چند کار کوچک که به سلیقه‌ی من خوب است:

۱- حتمن سفر بروید اما نه به جایی که همه می روند و نه با تورهای گران و خارج از کشور. آنقدر جاهای دیدنی و سبز در این سرزمین هست که لازم نیست برای رزرو هتل و صف دستشویی اعصابتان خراب شود. یک گوشه‌ای از دهاتی کنار رودخانه‌ای می‌تواند بهارتان را تکمیل کند. اگر انرژی بی‌حد و حصر دارید با گروهتان بزنید به جاده‌های بی‌نشان. ما یکبار رفتیم استان گلستان از جاده ای غیر معمول. آنقدر جای زیبا و دیدنی مانده بود که وقت کافی نداشتیم. اما در خانه نمانید. حتمن سفر بروید!

۲- در روزهای آخر اسفند یک عالمه کنسرت و تئاتر و فیلم جدید وجود داشته و خواهد داشت. برنامه‌ی فرهنگی نیازی است که در طول سال فراغت آن کمتر بدست می‌آید. مخصوصن اگر عیالوار باشید. پس این فرصت را از دست ندهید. حتی شده چند موزه سر بزنید یا چند اثر باستانی ببینید در خانه نمانید. اگر هم مجبور به سرکار رفتن هستید یا در خانه ماندن، یک عالمه آلبوم موسیقی و فیلم و فیلم تئاتر و کتاب هست که وقتتان را پر کند.

۳- کلاه قرمزی و پایتخت را حتمن ببینید. گرچه با تلویزیون میانه‌ی خوبی ندارم اما این دو برنامه می‌تواند انرژی یکسال را برایتان ذخیره کند.

خواندن ادامه مطلب …

یکشنبه، ۱۱ اسفند ۱۳۹۲

دلم برای کوه‌های تهران تنگ شده! دلم برای پروانه‌های باغچه و گنجشک‌های خوشرنگ و پر سر و صدا تنگ شده.

نمی‌دانم شما هم هوایی یک دل سیر آسمان آبی و رودخانه زلال شده‌اید؟

روزگاری نه چندان دور همه‌ی این ها در تهران بود. سردرد و سرفه و سوزش چشم نبود. می‌شد نفس راحتی کشید. می‌شد به گازهای خفه کننده فکر نکرد. می‌شد کنار پنجره یا روی تراس به درختی نگاه کرد و چای خورد. الآن تراس و ایوان بعد از یک روز سیاه است. برگ درخت ها هم!

چرا نمی‌توانیم برای بهتر شدن شرایط زندگی‌مان کاری بکنیم؟ چه شد که هر روز به استقبال مرگ می‌رویم بدون حس درد!خودخواهی ماشین تک سرنشین از کجا آمد؟ مقاله‌های انتقال پایتخت چه وقت سر درآوردند؟

رفتم یکی ازین کیوسک‌های دوچرخه سواری ثبت نام کردم. بعد از ۴۵ روز فتوکپی کارت آمد! سه هفته بعد دیگر کیوسک و ایستگاهی برای گرفتن دوچرخه نبود. همه به ناگاه رفته بودند! تا ایستگاه مترو پیاده رفتم و به این فکر کردم که چرا نمی‌توانیم برای زندگی بهتر خودمان و فرزندانمان کاری کنیم؟ مگر خودکشی نه این است؟!