نگاهی ریزبینانه به جهان پیرامون
خانه تماس خوراک سایت Facebook Twitter
آخرین پادکست
  • کتاب صوتی: آری یا خیر؟
  • مدتهاست به این سوال بر می‌خورم.  

    از وجوب خواندن کتاب که بگذریم سال‌های متمادی است با این مساله درگیرم که تا چه زمان قرار است ناخوانده ها اینقدر زیاد بماند؟ وقتی به گودریدز* سر می‌زنم و زمانی که از جلوی کتابفروشی های خیابان انقلاب قدم زنان رد می‌شوم هر لحظه ملامتگر درونی ندا بر می‌آورد که چقدر کتاب ناخوانده. وقتی روی کناپه کنار کتابخانه دراز کشیده‌ام می‌گویم چقدر موضوع جذاب و چقدر دنیای کشف نشده، پس کی قرار است سطری بخوانم؟ همیشه در نظرم ادبیات یکی از شگفت‌ترین مظاهر هنر و تمدن انسانی است و گذشته از صوتی و دیجیتالی و کاغذی چرا زمان مطالعه من اینقدر کاهش پیدا کرده؟
    در گیرودار مشغلات روزمره، خستگی از آلودگی هوا و سبک بد زندگی، و انگیزه‌های ته کشیده و جمله این که «نمی‌توانم به اندازه تلاش کنم» و رها کردن، در روزگار ناملایمتی ابرها و باران چطور می‌توانستم ساعتی را کنار بگذارم و در لذت کتابی غوطه ور شوم؟ 

    (بیشتر…)

حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به نویسنده است.
لطفا بازنشر مطالب همراه با ذکر منبع باشد.
طراحی و توسعه از رویای ماهی آبی
EN
یکشنبه، 01 سپتامبر 2013

چند سالی است که بحث افزایش جمعیت در ایران مطرح شده. بحثی که جدای از اوضاع سیاسی چند سال اخیر و خبرهای عجیب آن قابل تامل بود. بستههای تشویقی برای بالا بردن زاد و ولد، امکاناتِ به ظاهر رفاهی برای مادران و فرزندان، حذف سیاست‌های پیشگیری و کم کردن واردات کالاهایی از این دست در دستور کار دولتمردان قرار گرفت. اما مساله‌ای برای من بی پاسخ ماند؛ چرا برای افزایش جمعیت فقط از چنین راهکارهایی استفاده شد؟ چرا حذف درس تنظیم خانواده انجام گرفت؟ چرا یک میلیون تومان هدیه به کودکان تعلق گرفت؟ و اساسن چرا از این زاویه به مساله پرداختند؟

جدا از پاسخ این سوالات و این‌که افزایش جمعیت خوب است یا بد و این که الآن وضعیت فرق کرده چند راهکار ساده برای افزایش جمعیت دارم:

 

خواندن ادامه مطلب …

یکشنبه، 30 دسامبر 2012

زلزله ای دیگر. اینبار ورزقان. و هموطنانی در خواب ابدی زیر آوار فرو رفته. نمی دانم می دانید یا نمی دانید چه غم بزرگی در دل دیگران است وقتی در شب عروسی سقف گِلی از صورت عزیزتان و عروسش در لحافی که اولین بار است در آن خوابیده اند، چیزی باقی نگذارد. یا جنازه کودکانتان را دانه دانه از زیر آوار با دست های خودتان در بیاورید. یا برادرتان را در آخرین لحظه در اطاق جا بگذارید و بعد بدن خاک آلودش را از زیر در بیرون بکشید. یا مادرتان را گم کنید تا حدی که لودرها هم نتوانند آن را از زیر آوار دربیاورند. شاید با همه ی عکس های به اشتراک گذاشته می خواستید بگویید می دانید. اما واقعیتش این است که اگر اهل آن جا نیستید، نمی دانید. چون جای آن ها نیستید. من هم نمی دانم. اما به اندازه‌ی بوی جنازه ی عزیز ترین و نزدیک ترین آدم ها در خانواده ای در بم بودم. و در سیل فومن و ماسوله. و مثل خیلی های دیگر از منجیل دیده و شنیده ام.

کوله بارم را جمع کرده و با دوستان به اصطلاح برای کمک رفته بودم.

 

عکس از محمد نیکروش

عکس از محمد نیکروش

 

چرا چنین می شود؟ خواندن ادامه مطلب …

یکشنبه، 02 سپتامبر 2012

از شما چه پنهان سال‌های کودکی از روز تولدم بدم می‌آمد. از اول هم ازین که در جلوی جمعی در چشم باشم خیلی حال خوبی نداشتم. گرچه در حقیقت از همان دوران دوست داشتم مرا به خاطر کارهایی که کرده‌ام دوست داشته باشند نه به خاطر حضور در این دنیا، که حضور مطلق برایم بی معنی بود اما یازده شهریورهای هر سال غم بزرگی داشتم که دلیلش بیشتر نتایج کارها وتجربیاتی بود که نداشتم. گذشتن زمان به سرعت، و بی‌معنا بودن گذرش برایم در آن سال‌ها به این غم بزرگ اضافه می‌کرد.

حالا در آستانه‌ی سی و پنج سالگی با همه‌ی گذشته‌ها و ناکرده‌ها بر دیدگاه زیبای تپه‌ای ایستاده‌ام و با برآورده کردن یکی از آرزوهایم بر خلاف تمام سال‌های زندگی، لذتی عمیق سراسر وجودم را گرفته. وقتی دستانم آیکون‌ها و موجودات درون یک نرم افزار را لمس می‌کند یاد رویاهای نوجوانی‌ام میان کلاس های ریز و درشت در ارتباط حسی با نرم افزارها می‌افتم. یاد پرواز دادن خیال روی نقشه‌ی مجله‌ی الکترونیکی! و حتی لمس حروف! و حالا تولدم را از پشت سیم‌ها و امواج با دوستان و اقوام مجازی جشن می‌گیرم. خواندن ادامه مطلب …

چهارشنبه، 02 مه 2012

مشکلی نیست! لغت نامه را به جای شما باز می کنم. اما قبل از آن دو نکته می‌گویم. دو نکته‌ای که مرا وادار به نوشتن این مطلب نموده است.

اول مساله‌ی خلیج فارس که قبلن هم در اینجا از آن حرف زده‌ام.
دوم فضای شبکه‌ی اجتماعی ما ایرانی‌ها در ماه‌های اخیر.

نه این که مدعی باشم حرف جدید می‌گویم و نه این که این موضوع تازه بوجود آمده است. ساده است:«دیگران ادعای تجاوز بر مرزها و خاک و آب این سرزمین می‌کنند و ما دفاع می‌کنیم.»

(این دیگران حتی بعضی وقت ها از بین خودمان هم هستند. نمونه هایش زیاد است اما این جا می گذرم و خطابم همان بیگانگان است.)

خواندن ادامه مطلب …

جمعه، 16 مارس 2012

مانده‌ام پای ایستگاه دیگری. دلم نمی‌خواهد جایی بروم. دلم نمی‌خواهد اینجا هم بمانم . دلم می‌خواهد پرتاب شوم از این قبر به یک دشت وسیع سبز. به رشت حتی! اینجا صدای نفس‌هایم را نمی‌شنوم. آن طرف‌تر هم؛ باران سخت و دانه درشتی می‌ریزد و اتوبوس‌ها یکی پس از دیگری نفسم را تنگ‌تر می‌کند. دسته‌ی نهنگ‌ها به کجا کوچ می‌کنند؟ تا جوی سیاهی که از کنار پایم رد می‌شود؟ تلفنم زنگ ‌خورد.

وسواس چیز بدی است. دچار بیماری‌هایی شده‌ام که فکر نمی‌کردی یک روز سراغم بیاید. آن طرف خیابان یک تکه از شیشه‌ی ویترینی پیدا می‌شود که صورتم را مثل تو نشانم بدهد. اما نمی‌توانی بفهمی که های من زنده است یا نه! حالا از تلفن خبر داده‌اند تمام کردی! خواندن ادامه مطلب …

پنج‌شنبه، 29 دسامبر 2011

داشت می‌گفت:«سه دوره در زندگی فراموش ناشدنی است. یکی دبیرستان، یکی سربازی و یکی دانشگاه.»
به روزهای پر خاطره پرتاب شدم. روزهای دانشگاه. روزهایی که شاید دیگر تکرار نشود. با اضطراب و درس و تئاتر و حراست و خوابگاه و بی‌پولی. انگار تازه داشتم چشمهایم را به دنیای بزرگ پیرامونم باز می‌کردم. دوستان رنگارنگ. شادی و غصه‌های بی‌پایان. التماس به خاطر چند صدم نمره. دلتنگی برای شهرم، خانواده‌ام. بلعیدن کتاب‌های کتابخانه.

***

ای‌میلی رسید از یکی دوستان قدیم دانشگاه :
قرار دیدن فیلم، عصر روز سه‌شنبه. تعداد اعلام کنید برای تهیه بلیط.
خوشحال و خرسند دعوت را پاسخ دادیم.

***

به نظر من بعد از دوران دانشگاه و ازدواج بعضی و اتفاقات متفاوت در زندگی بعضی دیگر (مثل رفتن به خارجه) یک دورانی پیش می آید که نامش را می‌گذارم: «خانه کردن یا آغاز دوران ثبات». طی دو سه سالی هیچکس از هیچکس خبر ندارد مگر تعدادی محدود.

کم‌کم همه به شرایط جدید عادت می‌کنند و به مدد تکنولوژی سر و کله‌ی دوستان پیدا می‌شود. آن‌هایی که ازدواج کرده‌اند، آن‌هایی که در شغلی باقی مانده‌اند، دیگرانی که فوق لیسانس گرفته‌اند و مهاجرانی که اثاث کشی را به پایان رسانده‌اند. دوران ثبات آغاز شده است. حالا وقت آن شده که خاطراتمان را مرور کنیم آیا؟ و خاطرات جدیدی را رقم بزنیم؟
خواندن ادامه مطلب …

یکشنبه، 18 دسامبر 2011

نمی دانم یک دفعه چه شد که تصمیم گرفتم قهوه‌ی تلخ نبینم. اخراجی‌های  ۲ و ۳ را هم ندیدم. ربطی به آن «ژن تولید اندوه» هم نداشت در حقیقت، که اگر داشت از اول نمی‌دیدم. اصلن این قضیه از ساسی‌مانکن و آن کلیپ‌ها و بعدش سوسن‌خانوم شروع شده بود. شاید یه خورده قبل ترش از سریال‌های رضویان و شفیعی جم.اما یک دفعه موج طنز توی صورتم زد. و دوستی هم که انگار صدای شالاپش را شنیده بود گفت طنز نه! هجو و هزل! راست گفته بود شاید. و این را هم اضافه کنم که اصلن از آن پزهای روشنفکرانه نگرفتم و با ژن تولید اندوه سیگاری روشن نکردم.

 

با من شوخی نکن!

با من شوخی نکن!

خواندن ادامه مطلب …