نگاهی ریزبینانه به جهان پیرامون
خانه تماس خوراک سایت Facebook Twitter
آخرین پادکست
  • کتاب صوتی: آری یا خیر؟
  • مدتهاست به این سوال بر می‌خورم.  

    از وجوب خواندن کتاب که بگذریم سال‌های متمادی است با این مساله درگیرم که تا چه زمان قرار است ناخوانده ها اینقدر زیاد بماند؟ وقتی به گودریدز* سر می‌زنم و زمانی که از جلوی کتابفروشی های خیابان انقلاب قدم زنان رد می‌شوم هر لحظه ملامتگر درونی ندا بر می‌آورد که چقدر کتاب ناخوانده. وقتی روی کناپه کنار کتابخانه دراز کشیده‌ام می‌گویم چقدر موضوع جذاب و چقدر دنیای کشف نشده، پس کی قرار است سطری بخوانم؟ همیشه در نظرم ادبیات یکی از شگفت‌ترین مظاهر هنر و تمدن انسانی است و گذشته از صوتی و دیجیتالی و کاغذی چرا زمان مطالعه من اینقدر کاهش پیدا کرده؟
    در گیرودار مشغلات روزمره، خستگی از آلودگی هوا و سبک بد زندگی، و انگیزه‌های ته کشیده و جمله این که «نمی‌توانم به اندازه تلاش کنم» و رها کردن، در روزگار ناملایمتی ابرها و باران چطور می‌توانستم ساعتی را کنار بگذارم و در لذت کتابی غوطه ور شوم؟ 

    (بیشتر…)

حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به نویسنده است.
لطفا بازنشر مطالب همراه با ذکر منبع باشد.
طراحی و توسعه از رویای ماهی آبی
EN
جمعه، ۱۶ آذر ۱۳۹۷

سعید برآبادی از دوستان قدیمی است. آنقدر قدیمی که با هم مجردی را صبح کرده‌ایم و خانواده‌هایمان مثل خانواده‌ی همدیگر است. قلم بزرگی دارد از دیار نویسندگان بزرگ سبزوار، و قدمت فعالیت ژورنالی‌اش به بیش از بیست سال می‌رسد. وبلاگی داشت زمانی که وبلاگ نوشتن مد بود به نام مختصات هنر. و بازدیدکنندگان فراوان. نثر بی‌تکلف و صریح از ویژگی‌های اوست. افتخار دارم که نوشته مهمان سوم را میزبان ایشان باشم:

 

تا دیشب همه چیز به روال عادی خود بود. اکنون چیزی تغییر کرده است و آن چیز را من در درونم خودم احساس می کنم و فکر می کنم که مثل همه بخش های زندگی که باید به دقت از لای گوشتِ زمان و چرک و خونِ تجربه کشیدش بیرون، کشیده ام و دارم مرتب شان می کنم کنار هم. اتاق محمد تلخ بود و از آن تلخ تر، روحی بود که در آن خانه نبود. مثل روح ما که در روح‌خانه‌ی تن مان نیست اما دور هم نیست از ما. در همین تاریک و روشن بود که صدایی شنیدم، صدایی که می گفت آنچه قرار است مایه امیدواری تو باشد اصلا وجود ندارد و تازه اگر وجود داشته باشد از جنس تو نیست و اصلا آدمیزاد نیست. شنیدم که آن صدا می گفت که در اوج ناامیدی باید زیست، بدون چس ناله، بدون برون ریزی، بدون ذکرِ مدامِ زرزرِ خستگی. باید زیست در فلات و برهوت ناامیدی و باور کرد که نجات دهنده ای آن بیرون نیست که تازه اگر باشد، آن نجات دهنده، از جنس دیگری نیست و تازه اگر باشد، ما رسمِ عشق و عاشقی را فراموش کرده ایم. ما فاعلانِ سوراخ های تنگ و غنچه‌لب‌های دیروز، امروز، خوش‌دست های بی مرام و معرفت و سرد و مرمری هستیم که هیچ کاری از دست مان ساخته نیست جز آن که در بهترین حالت، رفقای خوبی باشیم. پس، آن که را به دست می آوریم باید به سرعت هرچه تمام تر از دست بدهیم چرا که این امید، این امیدواری لعنتی، چون بوی خون، از ما درنده می سازد. اتاق سرد بود و محمد نبود و هیچ چیزی پیدا نبود و اسماعیل* را گرفته بودند و آنقدر زده بودندش که دل و جگرش ریخته بود به هم و من داشتم فکر می کردم که این، آن نقطه مطلق ناامیدی ست و خنده دار است در این مضحکه نشستن و نوشتن و هشتک زدن و امیدواری خود را از طریق اینترنت مزخرف اینجا منتقل کردن و امید واهی دادن سیر به گرسنه و امید واهی دادنِ صاحب خانه و خانواده به آن که بچه اش را، شوهرش را، زنش را به فریادِ «گشنه ایم!» برده اند و داغانش کرده اند. پس چه می شود کرد در این روزگار، جز کاری که سربازان بی کار در روزهای فشردگی نبرد در خط مقدم می کنند: نشستن در سایه ای و سمبه زدن به لوله تفنگ ها برای روزِ دشمن کشی یا خودکشی و این جز به مدد همین لحظه های ترد و باریک به دست نمی آید که ناامید شده باشی، از عشق به رفاقت رسیده باشی، نجات دهنده ای جز خودت را پیش رو نبینی و برای روشن شدن، چراغی روشن نکنی بلکه برای بیشتر شدن، نگذاری که خاموش شوی.

آذر ۹۷
سعید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *